فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

هديه ي آسماني من

مادرانه

1390/5/26 6:02
نویسنده : مامان جونم
337 بازدید
اشتراک گذاری

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه ی پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار بکوبد. در روزها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود ،

تعداد میخهایی که به دیوار کوبیده بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.

شکلک

بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد حالا به ازای

هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته ، به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.

شکلک1

روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان رو به پدرش کرد و گفت همه میخها را از دیوار در آورده است.

پدر ، دست پسرش

را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد.پدر رو به پسر کرد و گفت:

" دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن!!"

شکلک2

این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را میگویی مانند میخی است

که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه

به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم ، زخم چاقو کماکان بر بدن آن شخص خواهد ماند.

تفکر


 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)